تبليغاتX
عشق پاک

من بودم و دوش آن بــت بنــــده نواز
از من همه لابه بود و از وي همه ناز
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شـب را چــکـنم حـديـــث ما بود دراز ...

مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 3:41  توسط aye.0110  | 

 

نمي بخشمت به خاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي

نمي بخشمت به خاطر غمهايي که بر صورتم نشاندي

نمي بخشمت به خاطر اينکه دلم رو شکستي

نمي بخشمت به خاطر احساسي که براي تو پرپر شد

نمي بخشمت  به خاطر زخمي که بر وجودم نشاندي

نمي بخشمت به خاطر  نمکي که بر زخمم  گذاشتي

مي بخشمت به خاطر عشقي که بر قلبم حک کردي

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 4:56  توسط aye.0110  | 

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ...

 خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

 خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد .....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 4:52  توسط aye.0110  | 

خوشبختي بر سه ستون استوار است:

فراموش کردن غم های گذشته،

فراموش نکردن عبرت های گذشته،

غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده


عشق

قاصدک ، غم دارم

غم آوارگی و در بدری

غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من

همه از خویش مرا می رانند

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

قاصدک غم دارم

غم به اندازه سنگینی عالم دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:13  توسط aye.0110  | 

مسافری در راه دارم که برای رسیدن به آخرین ایستگاه لحظه شماری میکند

مسافری که ازخود فراریست و به دنبال ماوا میگردد

مضطرب ونگران و سرگشته و حیران به این سوء میاید

نمی داند که آخرین ایستگاه به کجا میرسد

شاید آرزوهای خود را می یابد

شاید آرامش خورد را میجوید

 برای رسیدن قدم در جای پای من بگذارکه تورا به آخرین ایستگاه میرساند

جای که من ایستاده ام با چشمانت چیزی نخواهی دید با زبانت چیزی

 نخواهی گفت باگوشهایت چیزی نخواهی شنید با دستانت چیزی لمس

 نخواهی کرد با تمام احساست چیزی حس نخواهی کرد

و ایستاده خواهی مرد   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 19:8  توسط aye.0110  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 19:6  توسط aye.0110  | 

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سرد مهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

من نه تنها سوختم

من نه تنها سوختم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:48  توسط aye.0110  | 

تو که هر لحظه و هر جا با منی
توی خواب و تو بیداری، توی رویای منی

تو که عشقت کرده لونه، توی این قلب ویرونه
می دونستی برای من، تو شدی یکی یه دونه؟

تو که گرمی نفس هات مثل جون برام می مونه
تکرار اسم قشنگت شده عادتم، دیوونه

تو که بارون محبت از چشات داره می باره
کاش می دونستی دل من، واسه تو چه بی قراره!

تو همون حس قشنگی که تو رویاهاست همیشه
تو خدایی هستی که عشقم ز وجودت کرده ریشه

تو خدای رو زمینی، تو قشنگترین نگینی
برای این من عاشق، سجادم عزیزترینی...

 

 

 

با تو لجبازی نمی کنم
   مانند کودکان

   سر ماهی ها با تو قهر نخواهم
کرد....
   ماهی قرمز مال تو

   ماهی آبی مال من
....
   هر دو ماهی مال تو
باشد
   و تو مال من
....
   دریا و

   کشتی و

   سرنشینانش مال تو باشند

   و تو مال من
....
   ضرر نخواهم کرد

   تمام دار و ندارم زیر پای تو
....
   نه چاه نفتی
دارم که فخر بفروشم
  و معشوقه هایم در آن شنا کنند
....
  نه مانند آقا خان
ثروتمندم
  نه جزیره ی گنج دارم(البته جزیره گنج من تویی شبنمم)

  که به وسعت یک
دریاست - مال من است -....
   من شاعرم و تنها ثروتم

   دفتر شعرهایم

  و چشمان
زیبای توست....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:47  توسط aye.0110  | 

سفر در شب

 

 

همچون شهاب می گذرد در زلال شب...

 

از دشت های خالی و خاموش

 

از پیچ و تاب گردنه ها،

 

                         قعر دره ها...

 

نور چراغ ها،

 

چون خوشه های آتش

 

                      در بوته های دود

 

راهی میان ظلمت شب بازمی کند

 

همراه من، ستاره ی غمگین و خسته ای

 

در دور دست ها

 

پرواز می کند.

 

نور غریب ماه

 

نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها

 

تن می کند رها.

 

بازوی لخت گردنه، پیچیده کام جو

 

بر دور سینه حوس انگیز تپه ها

 

باد از شکاف دامنه فریاد می زند...

 

من همچو باد می گذرم روی بال شب...

 

در هر دو سوی راه

 

غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست

 

با برگ های سوخته،

 

                با شاخه های خشک

 

سر می کشند در پی هم خارهای گیج 

 

گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها،

 

مبهوت می درخشد و مسحور می شود!

 

گاهی صدای «وای» کسی از فراز کوه

 

درهای و هوی همهمه ها دور می شود.

 

ای روشنایی سحر،ای آفتاب پاک،

 

ای مرز جاودانه ی نیکی!

 

من با امید وصل تو شب را شکسته ام

 

من در هوای عشق تو از شب گذشته ام

 

بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه

 

سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب!

 

                                             فریدون مشیری

 

 

 

 

 

 

آخرین جرعه ی این جام  

 

 

همه می پرسند:

 

چیست در زمزمه مبهم آب؟

 

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

 

چیست در بازوی آن ابر سپید،

 

روی این آبی آرام بلند،

 

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

 

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

 

چیست در خنده جام؟

 

که تو چندین ساعت،

 

مات و مبهوت به آن می نگری!؟

 

نه به ابر،

 

نه به آب،

 

نه به برگ،

 

نه به این آبی آرام بلند،

 

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

 

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

 

من به این جمله نمی اندیشم.

 

من، مناجات درختان را، هنگام سحر،

 

رقص عطر گل یخ را با باد، 

 

نفس عطر گل یخ را با باد،

 

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،

 

صحبت چلچله ها را با صبح،

 

نبض پاینده هستی را در گندم زار،

 

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،

 

همه را می شنوم،

 

              می بینم. 

 

من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم

 

ای سراپا همه خوبی،

 

تک و تنها به تو می اندیشم.

 

همه وقت

 

همه جا

 

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

 

تو بدان این را تنها تو بدان!

 

تو بیا

 

تو بمان با من، تنها تو بمان!

 

 

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

 

من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند.

 

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

 

ریسمانی کن از آن موی دراز،

 

تو بگیر،

 

تو ببند!

 

تو بخواه

 

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

 

قصه ی ابر و هوا را تو بخوان!

 

تو بمان با من، تنها تو بمان

 

در دل ساغر هستی تو بجوش،

 

من همن یک نفس از جرعه جانم باقی ست،

 

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

 

                                               فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 19:7  توسط aye.0110  | 



گفتم تنها هستم

گقتی من هم ...


 

گفتم دوستت دارم

گفتی من هم ...


 گقتم عاشقت هستم

گفتی من هم ...


گفتم می خواهم با تو باشم

گفتی من هم ...


گفتم تا همیشه ؟

 .......................

 سکوت کردی !!! . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:12  توسط aye.0110  |